شعر فارسی

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت ببر، خسته ام از این کویر!

منبع: خاطرات یک پزشک ...

نوشته شده توسط م در ساعت 15:29 | لینک  | 

در شهر زشت ما،

این‌جا که فکر کوته و دیواره ی بلند،

افکنده سایه بر سر و بر سرنوشت ما،

من سال‌های سال،

در حسرت شنیدن یک نغمه‌ی نشاط،

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه، یک درخت،

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

در دود و خاک و آجر و آهن دویده‌‌‌ام

منبع: گزاره ها

نوشته شده توسط م در ساعت 15:26 | لینک  | 

در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد.
خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می فهماند که چقدر مشتاق آن دسته گل است. عاشق بدون ملاحظه، خود رابه آب می اندازد و گل را به سوی معشوقش می اندازد و می گوید "فراموشم نکن" وخود به دیار نیستی می رود، از آن پس، آن گل را "گل فراموشم مکن"می نامند.
در این مسابقه بزرگانی مثل" رشید یاسمی "و "وحید دستگردی"شرکت می کنند ولی برنده مسابقه ایرج میرزا می شود که شعر زیر را می سراید:


 

عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد باب

نازنین چشم بشط دوخته بود
فارغ از عاشق دل سوخته بود

گفت وه وه چه گل رعنا ئیست
 لایق دست چو من زیبائیست

زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست

خوانده بود این مثل آنمایهء ناز
که نکویی کن و در آب انداز

باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل بدریا زد و افتاد بشط

دید آبیست فراوان ودرست
بنشاط آمد ودست از جان شست

دست وپایی زد و گل را بربود
سوی دلدارش پر تاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو

بکنش زیب سر ای دلبر من 
 یاد آبی که گذشت از سر من

جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن

خود ندانست مگر عاشق ما 
 که ز خوبان نتوان جست وفا

عاشقان را همه گر آب برد
 خوبرویان همه را خواب برد
نوشته شده توسط م در ساعت 10:1 | لینک  | 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است. تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

 

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم؟!

moshiri.jpg

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

با تشکر از دوست عزیزم امیر

نوشته شده توسط م در ساعت 11:51 | لینک  | 

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند
گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست،
نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر
حدیثی کَش نمی‌خوانی بر آن دیگر
نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام، این جاوید خون آشام
سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‌ی بی‌غم
که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»
و می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و کنون می‌زند با ساغرِ «مَک‌نیس» یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی‌خداوندی‌ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهِل کاین آسمان پاک
چرا گاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرْشان کیست؟
و یا سود و ثمرْشان چیست؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله‌ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار
نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده های تار
و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور
«کسی اینجاست؟
هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی، یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»
و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه
مرده‌ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ
مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد
ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که می‌خواند
«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»
وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار
کسی اینجاست؟
و می‌بیند همان شمع و همان نجواست
که می‌گویند بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور
«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا؟ هر جا که پیش آید
بدآنجایی که می‌گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: «زود
وزین دستش فُتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه‌هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گلْ کاغذین روید؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست
که مرگش نیز چون مرگ «تاراس بولبا»
نه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بوده‌ست
کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشا
زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا
به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من
به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه‌ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شُرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

منبع

نوشته شده توسط م در ساعت 11:44 | لینک  | 

ای روی تو آفتاب عالم
انگشت نمای آل آدم

احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم

بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم

محبوب منی چو دیده ی راست
ای سرو روان به ابروی خم

دستان که تو داری از پریروی
بس دل ببری به کف و معصم

تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم

شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تقدم

خوبیت مسلمست و ما را
صبر از تو نمی شود مسلم

تو عهد وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم

مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم

بی ما تو به سر بری همه عمر
من بی تو گمان مبر که یکدم

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم

نوشته شده توسط م در ساعت 15:57 | لینک  | 

در هر دلی از هواش میلی

گیسوش چو لیل و نام لیلی

از دلداری که قیس دیدش

دلداد و به مهر دل خریدش

او نیز هوای قیس می‌جست

در سینه هردو مهر می‌رست

عشق آمد و جام خام در داد

جامی به دو خوی رام در داد

مستی به نخست باده سختست

افتادن نافتاده سختست

چون از گل مهر بو گرفتند

با خود همه روزه خو گرفتند

این جان به جمال آن سپرده

دل برده ولیک جان نبرده

وان بر رخ این نظر نهاده

دل داده و کام دل نداده

با تشکر از دوست عزیزم محمود

نوشته شده توسط م در ساعت 8:27 | لینک  | 

دارا جهان ندارد  سارا زبان ندارد  

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

 کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد  

 دیو سیاه دربند،آسان رهید و بگریخت   
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید   
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

  بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند    
گویی که آرش ما،  تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد   

 نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد   

  دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت   
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است   
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد  

 سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی  
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد  

 کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید   
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد   
 
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی    
بی نام تو،وطن نیز  نام و نشان ندارد

نوشته شده توسط م در ساعت 6:25 | لینک  | 

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم

تمام عبادات ما عادت است

به بي‌عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

به هنگام نيّت براي نماز

به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

چه اشكال دارد در آيينه‌ها

جمال خدا را زيارت كنيم؟

مگر موج دريا ز دريا جداست

چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

پراكندگي حاصل كثرت است

بياييد تمرين وحدت كنيم

«وجود» تو چون عين «ماهيت» است

چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

اگر عشق خود علت اصلي است

چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

بيا جيب احساس و انديشه را

پر از نقل مهر و محبت كنيم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

پر از كيمياي سعادت كنيم

بياييد تا عينِ عين القضات

ميان دل و دين قضاوت كنيم

اگر سنت اوست نوآوري

نگاهي هم از نو به سنت كنيم

مگو كهنه شد رسم عهد الست

بياييد تجديد بيعت كنيم

برادر چه شد رسم اخوانيه؟

بيا ياد عهد اخوت كنيم

بگو قافيه سست يا نادرست

همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

خدايا دلي آفتابي بده

كه از باغ گل‌ها حمايت كنيم

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

«بيا عاشقي را رعايت كنيم»

منبع

نوشته شده توسط م در ساعت 20:13 | لینک  | 

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که آیین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش آی
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزن آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و طوفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر آید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر ایی پدیدار

شعر از استاد امیر هوشنگ ابتهاج
دزاشیب،فروردین1333

با تشکر از دوست خوبم علیرضا

نوشته شده توسط م در ساعت 10:23 | لینک  | 

 
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان  
موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری ست که در نافهّ آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانهّ من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بوَد دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست

پ.ن.: یکی از خوانندگان عزیز در کامنت خود گوشزد کرده اند که یک بیت از این شعر باید بدین صورت اصلاح شود:
پاریس قشنگ است ولی نیست سپاهان
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
نوشته شده توسط م در ساعت 13:48 | لینک  | 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی
آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او
گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش
چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو
یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

با تشکذ ار دوست عزیزم علیرضا

نوشته شده توسط م در ساعت 16:26 | لینک  | 

حميد مصدق

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي علی محمدی به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

منبع: ویولت

نوشته شده توسط م در ساعت 18:48 | لینک  | 

در پشت چار چرخه ی فرسوده ای کسی
خطی نوشته بود:
«من گشته ام نبود. تو دیگر نگرد ، نیست!»

این آیه ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت.
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود می نشاندمش.
تا عرصه ی بگو و مگو می کشاندمش.
-در جستجوی آب حیاتی؟در بیکران این ظلمت آیا ؟
در آرزوی رحم; عدالت;دنبال عشق؟
دوست؟…
ما نیز گشته ایم
«و آن شیخ با چراغ همی گشت»
آیا تو نیز-چون او- انسانت آرزوست؟

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جستجوست.
پویندگی تمامی معنای زندگی است.
«هرگز نگرد نیست»
سزاوار مرد نیست…

منبع: تنهایی

نوشته شده توسط م در ساعت 18:29 | لینک  | 

همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم
تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم

راست در قصدِ سر و چشمِ کج‌اندازان است
نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم

آستینی نگرفتم که ببوسم دستی
بوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم

باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاه
کآورد روشنی دیده ازآن پیرهنم

نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت
من به هيچ آيه و افسون دل از او بر نکنم

نه چراغی است دل من که به بادی میرد
دم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم

برس ای موکبِ نوروز خوش‌آوازه که باز
زحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم

سايه! شعرم به دل دوست نشسته‌ست و خوش است
کاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم

تهران، اردیبهشت ۱۳۶۵

ملکوت

نوشته شده توسط م در ساعت 18:52 | لینک  | 

کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم!
وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من!
در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند!
چون شهرها نگیرم وآن شهریار با من؟!
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

ملکوت

نوشته شده توسط م در ساعت 18:51 | لینک  | 

آن کس که بداند و بداند که بداند                                   اسب خرد از گنبد گردون بجهاند!

آن کس که بداند و نداند که بداند                                    بيدار کنیدش که بسی خفته نماند!

آن کس که نداند و بداند که نداند                              لنگان خرک خويش به منزل برساند!

آن کس که نداند و نداند که نداند                                        در جهل مرکب ابدالدهر بماند!

البته دوستان هنرمند همیشه در صحنه حاضر هم این شعر رو برای روزگار خودمون سرودن:

آنکس که بداند و بداند که بداند                                        باید برود غاز به کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند                                         بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند                                           با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند                                      بر پست ریاست ابدالدهر بماند

منبع: قهوه تلخ
نوشته شده توسط م در ساعت 13:2 | لینک  | 

هرچند مي‌گريزي از من، نگارك من

مي‌گيرمت چو روزه، ماه مبارك من

منبع: ابن محمود

نوشته شده توسط م در ساعت 8:27 | لینک  | 

موج ها خوابيده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آب ها از آسيا افتاده است.
در مزارآباد شهر بي تپش
آواي جغدي هم نمي آيد بگوش.
دردمندان بي خروش و بي فغان.
خشمناكان بي فغان و بي خروش.
آه ها در سينه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزير بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.
آب ها از آسيا افتاده است,
دارها بر چيده, خون ها شسته اند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبن هاي پليدي رسته اند.
مشت هاي آسمان كوب قوي
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
يا نهان سيلي زنان, يا آشكار
كاسة پست گدائي ها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
وآنچه بود, آش دهن سوزي نبود.
اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم,
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده, با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها,
گويدم گوئي كه: «من لالم, تو كر.»
آخر انگشتي كند چون خامه اي,
دست ديگر را بسان نامه اي.
گويدم «بنويس و راحت شو ـ » برمز,
« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»
من سري بالا زنم, چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر,
هر چه از آن گويد, اين بيند جواب.
گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»
گويمش «اما جوانان مانده اند.»
گويدم «اين ها دروغند و فريب.»
گويم «آنها بس بگوشم خوانده اند.»
گويد «اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوري زند,
گوش كز حرف نخستين بود كر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج,
قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
مي شود چشمش پر از اشك و بخويش
مي دهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو بساحل هاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟
باز مي گويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
کاوه اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
نوشته شده توسط م در ساعت 7:59 | لینک  | 

موج ها خوابيده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
آب ها از آسيا افتاده است.
در مزارآباد شهر بي تپش
آواي جغدي هم نمي آيد بگوش.
دردمندان بي خروش و بي فغان.
خشمناكان بي فغان و بي خروش.
آه ها در سينه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزير بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال ها.
آب ها از آسيا افتاده است,
دارها بر چيده, خون ها شسته اند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
پشكبن هاي پليدي رسته اند.
مشت هاي آسمان كوب قوي
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
يا نهان سيلي زنان, يا آشكار
كاسة پست گدائي ها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
وآنچه بود, آش دهن سوزي نبود.
اين شب ست, آري, شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم,
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده, با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها,
گويدم گوئي كه: «من لالم, تو كر.»
آخر انگشتي كند چون خامه اي,
دست ديگر را بسان نامه اي.
گويدم «بنويس و راحت شو ـ » برمز,
« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»
من سري بالا زنم, چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر,
هر چه از آن گويد, اين بيند جواب.
گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»
گويمش «اما جوانان مانده اند.»
گويدم «اين ها دروغند و فريب.»
گويم «آنها بس بگوشم خوانده اند.»
گويد «اما خواهرت, طفلت, زنت . . .؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوري زند,
گوش كز حرف نخستين بود كر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج,
قلعه ها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
مي شود چشمش پر از اشك و بخويش
مي دهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو بساحل هاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين, ما ناشريفان مانده ايم.
آب ها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل, جز فريب و جز فريب؟
باز مي گويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
کاوه اي پيدا نخواهد شد, اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
نوشته شده توسط م در ساعت 7:58 | لینک  | 

مرثیه سهراب

تهمینه‌ام تهمینه‌ام
از درد و غم دونیمه‌ام
در حسرت سهراب یل
دُرج فغان شد سینه‌ام

سهراب من محراب من
خورشید من مهتاب من
در این جهان بی کسی
یکتای من نایاب من

در دشت کین سرگشته شد
در خاک و خون آغشته شد
از مهر رستم زاده شد
وز قهر رستم کشته شد

افتادُ از بالای زین
چون اخترِ از چرخ برین
شیر سپیدم از تنش
دریای خون شد بر زمین

گفتم که می‌یابد اثر
از رستم عالی نظر
با این نشانی از پدر
شد بی‌نشان از بهر و فر

گلچین دورانم گذشت
گلریز بستانم گذشت
تیغی که رستم زد بر او
از جوشن جانم گذشت

منبع: طربستان

نوشته شده توسط م در ساعت 11:38 | لینک  | 

 بگذار سر به سینه‌‌ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده‌ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته‌جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با مَنَت

تو آسمان آبی و روشنی
من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو
یک شب ستاره‌های تو را دانه‌چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب
بیمار خنده‌های تو‌ام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم‌تر بتاب

نوشته شده توسط م در ساعت 11:4 | لینک  | 

ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند
کاندر تو کس نظر نکند جز به ریشخند

ای خفته خوار بر ورق روزنامه ها
زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند

نه شورو حال و عاطفه ، نه جادوی کلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره ای ز پند

نه رقص واژه ها ، نه سماع  خوش حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند

 یا رب کجا شد آن فر و فرمانروایی ات
از ناف نیل تا لبهّ رود هیرمند

یا رب چه بود آنکه دل شرق می تپید
با هر سرود دلکشت، از دجله تا زرند

فردوسی ات به صخرهّ ستوار واژه ها
معمار باستانی آن کاخ سربلند

ملاح چین، سرودهّ سعدی، ترانه داشت
آواز برکشیده برآن نیلگون پرند

روزی که پایکوبان رومی فکنده بود
صید ستارگان را در کهکشان کمند

از شوق هر سرودهّ حافظ به ملک فارس
نبض زمانه می زد ، از روم تا خجند

فرسنگ های فاصله، از مصر تا به چین
کوته شدی به معجز یک مصرع بلند

اکنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند بر قرار نیاری به چون و چند

زیبد کزین ترقی معکوس در زمان
از بهر چشم زخم ، بر آتش نهی سپند!

کاین گونه ناتوان شدی اندر لباس نثر
بی قرب تر ز پشگل گاوان و گوسپند

جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آکند از مزخرف و آزرد زین گزند

جای بهار و ایرج وپروین جاودان
جای فروغ و سهراب و امید ارجمند ،

بگرفت یافه های گروهی گزافه گوی
کلپتره های جمعی درجهل خود به بند

آبشخور تو بود ، هماره ضمیر خلق
از روزگار گاهان وز روزگار زند

واکنون سخنورانت یک سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند

در حیرتم ز خاتمهّ شومت ای عزیز
ای شعر پارسی که بدین روزت اوفکند؟!

منبع: فصل فاصله

نوشته شده توسط م در ساعت 16:29 | لینک  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كس یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

منبع

نوشته شده توسط م در ساعت 16:22 | لینک  | 

به آهستگی شروع به مردن می کنی،ا
گر مسافرت نکنی،
اگر نخوانی،
اگر به صداهای زندگی گوش نکنی،
اگر قدر خود را ندانی.
به آهستگی شروع به مردن می کنی،
وقتی انگیزه درونی خود را می کشی؛
وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.
به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر برده عادتهای خودت شوی،
هر روز از راههای همیشگی بروی ..
.اگر روتین خود را تغییر ندهی،
اگر لباسهای با رنگهای مختلف نپوشی،
یا اگر با کسانی که نمی شناسی صحبت نکنی
.به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر احساس عشق نکنی،
و احساسات سرکش آن را،
آنها که باعث شوند چشمانت برق بزندو قلبت سریعتر بتپد
.به آهستگی شروع به مردن می کنی اگر زندگیت را تغیر ندهی وقتی از کارت یا از عشقت راضی نیستی،
اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی،
اگر به دنبال یک رویا نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
حداقل یک بار در زندگیت،تا از یک توصیه عاقلانه فرارکنی..
.از امروز شروع به زندگی کن،امروز ریسک کن!
امروز کاری کن!به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی....
فراموش نکن که شاد باشی!
منبع: تنهایی
نوشته شده توسط م در ساعت 20:43 | لینک  | 

همه شب نالم چون نی كه غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی يارم
با ما بودی بی ما رفتی
چون بوی گل به كجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم

فتادم از پا به ناتوانی
اسير عشقم چنان كه دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای كن كه ميتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خيزد
چون ستاره از مژگانم
اشك آتشين ريزد

چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم خون می بارم
نه حريفی تا با او غم دل گويم
نه اميدی در خاطر كه تو را جوبم

ای شادی جان سرو روان
كز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما
سوی كجا رفتي؟

تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به كجا رفتی؟
به كجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو بازآ

از صبا حكايتی ز روزگار من بشنو
بازآ بازآ سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی

تنها ماندم ، تنها ماندم

نوشته شده توسط م در ساعت 7:15 | لینک  | 

ناچار، هرکه صاحب ِ روی نکو بُود
هرجا که بگذرد، همه‌چشمی در او بُود
ای گل؛ تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کآن‌جا که رنگ و بوی بُود، گفت‌وگو بُود
نفس آرزو کند که تو لب بر لب‌اش نهی
بعداز هزار سال که خاک‌اش سبو بُود
پاکیزه‌روی در همه‌شهری بُود؛ ولیک،
نه چون تو پاک‌دامن و پاکیزه‌خو بُود
ای گوی ِ حُسن بُرده ز خوبان ِ روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان، چو گو بُود
مویی چون‌این دریغ نباشد گره‌زدن
بگذار تا کنار و برت مشک‌بو بُود
پندارم: آن‌که با تو ندارد تعلقی
نه آدمی؛ که صورتی از سنگ و رو بُود
من باری از تو برنتوانم گرفت چشم
گم‌کرده‌دل، هرآینه در جست‌وجو بُود
برمی‌نه‌آید از دل تنگ‌ام نفس تمام
چون نالهء کسی که به چاهی فرو بود
سعدی؛ سپاس دار و جفا بین و دم مزن
ک‌از دست نیکوان، همه‌چیزی نکو بود
نوشته شده توسط م در ساعت 16:7 | لینک  | 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت

منبع: راز نو

نوشته شده توسط م در ساعت 16:4 | لینک  | 

منبع: املت دسته دار

به آب روشن مي عارفي طهارت كرد
و رفته رفته به اين كار زشت عادت كرد!

- برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
ليلي آمد دم در،گفت:بيا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا نگويند حريفان كه چرا خيس آمد!

- سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد!
بي خبر بود كه ما مشترك كيهانيم

- مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
گفت:دنياشده از مشكل پر،اين هم روش!

- ما در پياله عكس رخ يار ديده ايم
اما نه فرت و فرت!كه يكبار ديده ايم!

- تو را ز كنگره ي عرش ميزنند سفير!
چرا به كنگره ي شعر ميروي شاعر؟!

- گر شدم رفتگر بهانه مگير
خاك راه تو رفتنم هوس است!

- در آستين مرقع پياله كن پنهان
كه چوب و غيره در آن ناگهان فرو نكنند

- اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
به دستش مي دهم كاري كه بار آخرش باشد!

- پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست
آنقدر عربده زد آبروي ما را برد!

- وفا مجوي ز دشمن كه پرتوي ندهد
چراغ موشي دشمن كنار ليزر دوست

- چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
ولي از روي پايم خواهشاً بردار دستت را!

- من،شعر فقط گفته ام از باده و افسوس!
گل در بر و مي در كف ديويد بكام است

- من بيچاره هم از اهل سلامت بودم
بس كه رفتم به چكاپ اين همه بيمار شدم

- بازار شوق گرم شد آن سرو قد كجاست؟
تا زير سايه اش بنشينم خنك شوم

- داشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشيد
كيست دلقي بدهد باز به اقساط مرا؟!

- فكر كن نان بشود باز يكي شش تومان
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد!

- صوفيان وا ستدند از گرو مي همه رخت
بنده از شرم شدم پشت درختي پنهان!

در راستاي خود کفايي! سروده شد!:

- سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت بر خيز كه معشوق تو از چين آمد!


- عجيب واقعه اي و غريب حادثه اي
كه برق خانه ي بنده نرفته باز آمد!

- غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
اگر چه له شود اما شكايتي نكند!

- عاشقان را بر سر خود حكم نيست
ور نه فكر چتر در باران كنند!
مي شود آخر گراني ريشه كن
دلبران گر ناز را ارزان كنند

- كلنگ توسعه بوسيد تربت قم را
كسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند!


براي بيمارستان "نکويي" قم قلمي شد:

- سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز
مرده آنست كه او را به نكويي نبرند !

منبع: املت دسته دار

نوشته شده توسط م در ساعت 10:56 | لینک  | 

 
باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نـوحه و چـه عـزا و چـه ماتـم است

باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين
بي‌نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

ايـن صـبح تيـره بـاز دميـد از کجـا کـزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گويـا طلـوع مي‌کند از مغـرب آفتـاب
کاشوب در تمامي ذرات عالم است

گـر خوانمش قيـامت دنيـا بعيـد نيست
اين رستخيز عام که نامش محرم است

در بـارگاه قـدس که جـاي مـلال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملک بر آدميان نوحه مي‌کنند
گـويـا عزاي اشـرف اولاد آدمـست

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پرورده کنار رسول خدا «حسين»

 
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون طپيده به ميدان کربلا

گر چشم روزگار بر او فاش می‌گريست
خون می‌گذشت از سر ايـوان کربـلا

نگرفت دست دهر گلابی بغير اشک
زان گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هـم مـضايقه کـردند کـوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و ميمکيد
خـاتـم ز قـحط آب سليـمان کـربـلا

زان تشنگان هنوز بعيوق ميرسد
فـريـاد الـعطش ز بيـابـان کـربـلا

آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم
کــردنـد رو بـخيمه سلـطان کـربـلا

آندم فلک بر آتش غيرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
 
 
 
 
کاش آنزمان سرادغ گردون نگون شدی
وين خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آنزمان درآمدی از کوه تا بکوه
سيل سيه که روی زمين قيرگون شدی

کاش آنزمان ز آه جهانسوز اهل بيت
يک شعله برق خرمن گردون دون شدی

کاش آنزمان که اين حرکت کرد آسمان
سيماب‌وار گوی زمين بی‌سکون شدی

کاش آنزمان که پيکر او شد درون خاک
جان جهانيان همه از تن برون شدی

کاش آنزمان که کشتی آل‌نبی شکست
عالم تمام غرقه دريای خون شدی

آن انتقـام گـر نفتـادی بـه روز حـشر
با اين عمل معامله دهر چون شدی

آل‌نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
 
 
 
 
 
بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صـلا بـه سـلسـله انبيـاء زدند

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتی که بر سر شير خدا زدند

آن در که جبرئيل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خيرالنساء زدند

پس آتشی ز اخگر الماس ريزه‌ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کـندند از مديـنه و در کـربـلا زدنـد

وز تيشه ستيزه در آن دشت کوفيان
بـس نخلها ز گلـشـن آل‌عبا زدنـد

پس ضربتی کزان جگر مصطفی دريد
بر حلق تشنه خلف مرتضی زدند

اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فريـاد بـر در حـرم کـبريـا زدنـد

روح الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريک شد ز ديدن آن چشم آفتاب
 
 
 
 
چون خون ز حلق تشنه او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد

نزديک شد که خانه ايمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دين رسيد

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد

باد آن غبار چون بمزار نبي رساند
گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد

يکباره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح‌الامين رسيد

کرد اين خيال وهم غلط کارکان غبار
تـا دامن جـلال جهان‌آفـرين رسـيـد

هست از ملال گر چه بري ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلي نيست بي ملال

 
 
 
 
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
يکباره بر جريده رحمت قلم زنند

ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق بدرآيد ز آستين
چون اهلبيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي كه با كفن خون چكان ز خاك
آل علي چو شعله آتش علم زنند

فرياد از آن زمان كه جوانان اهلبيت
گلگون كفن به عرصه محشر قدم زنند

جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا
در حشر صف‌زنان صف محشر بهم زنند

از صـاحـب حــرم چـه توقـع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كنند سري‌را كه جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل
 
 
 
 
 
روزيـکه شد به نيزه سر آن بـزرگـوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی بجنبش آمد و برخاست کوه کوه
ابری ببـارش آمـد و بگـريـست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد ز حـرکت چـرخ بيـقرار

عرش آنزمان بلرزه درآمد که چرخ پير
افتاد در گمان که قيامت شد آشکار

آن خيمه‌ای که گيسوی حورش طناب بود
شـد سرنـگون ز بـاد مـخـالـف حبـاب‌وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئيل
گـشتنـد بی‌عـمـاری و مـحمـل شتـرسوار

با آنکـه سـرزد آن عـمـل از امـت نـبی
روخ‌الامين ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خيل الم رو به‌شام کرد
نوعيکه عـقل گفت قـيامت قـيام کرد

 
 
 
 
بـر حـربگاه چون ره آن کـاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فت

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گـريه بر مـلائك هـفت آسمـان افـتاد

هر جا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد
هر جا كه بود طائري از آشـيـان فـتـاد

شد وحشتي كه شور قيامت بياد رفت
چون چشم اهلبيت بر آن كشتگان فتاد

هر چند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاي كاري تيغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره هذا حسين از او
سرزد چنانكه آتش از آن در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايها الرسول


 
 
 
اين کشته فتـاده به هـامون «حسين» توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تـر كـز آتـش جـان‌سوز تـشنگي
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خـشـك لب فـتاده دور از لـب فـرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

پس روي در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد


 
کای مونس شکسته‌دلان حال ما ببين
ما را غـريب و بيکس و بی‌آشنا ببين

اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطـه عـقوبت اهـل جـفا بـبين

در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
وندر جـهان مصيبت مـا بـر ملا ببين

ني‌ني بيا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين

تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه‌ها ببين

آن سر كه بود بر سر دوش نبي مدام
يك نيزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان بخـاك مـعركه كـربلا بـبين

يا بضعة‌الـرسول ز ‌ابن‌زيـاد داد
كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد
 
 
 
 
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بـنـيـاد صبـر و خانـه طاقـت خـراب شـد

خاموش محتشم که از اين حرف سوزناک
مـرغ هـوا و مـاهی دريـا کـبـاب شـد

خاموش محتشم که از اين شعر خون چکان
در ديده اشک مـستمعـان خون نـاب شـد

خاموش محتشم که از اين نظم گريه خيز
روی زمين به‌اشک جـگـرگون کـباب شد

خاموش محتشم که فلک بسکه خون گريست
دريـا هـزار مـرتبه گـلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سـرد مـاتميـان مـاهتـاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين
جبرئيـل را ز روی پيمبـر حجـاب شد

تا چرخ سفله بو خطايی چنين نکرد
بر هيـچ آفـريـده جـفايی چـنين نکرد
 
 
 
 
ای چرخ غافلی که چه بيداد کرده‌ای
وز کين چها در اين ستم اباد کرده‌اي

برطعنت اين بس که با عترت رسول
بيداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

ای زاده زيـاد نکـرد است هـيچگـه
نمرود اين عمل که تو شداد کرده‌ای

کام يزيد داده‌ای از کشتن حسين
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دين نتوان کرد آنچه تو
با مصطفی و حيدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که‌سوده لعل‌لب‌خود نبی بر آن
آزرده‌اش بـه خـنجـر بيـداد کـرده‌ای

ترسم ترا دميکه به محشر برآورند
از آتـش تـو دود بـه محشر درآورند
نوشته شده توسط م در ساعت 7:9 | لینک  |