X
تبلیغات
شعر فارسی
شعر فارسی

مرا بازيچه‌ خود ساخت چون موسا كه دريا را
فراموش‌اش نخواهم كرد چون دريا كه موسا را

خيانت قصه‌ی تلخي است اما از كه مي‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را

نسيم  وصل٬ وقتي بوي گل مي‌داد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر مي‌كند يك روز گل‌ها را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
نبايد بي‌وفايي ديد نيرنگ زليخا را

كسي را تاب ديدار سرِ زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي‌خواهي خدايا خاطر ما را

نمي‌دانم چه افسوني گريبان‌گير مجنون است
كه وحشي مي‌كند چشمان‌اش آهوهای صحرا را

چه خواهد كرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده‌تر كردي معما را

نوشته شده توسط م در ساعت 7:2 | لینک  | 

گل زرد و گل زرد و گل زرد
بيا باهم بناليم از سر درد
عنان تا در كف نامردمان است
ستم با مرد خواهد كرد نامرد

منبع

نوشته شده توسط م در ساعت 2:55 | لینک  | 

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر روی‌اش
به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسوی‌اش

ز دوردست٬ سواران دوباره می‌آیند
که بگذرند به اسبان خویش از روی‌اش

کجاست یوسف ِ مجروح پیرهن‌چاک‌ام؟
که باد از دل صحرا می‌آورد بوی‌اش

کسی بزرگ‌تر از امتحان ابراهیم
کسی چون‌آن که به مذبح برید چاقویاش

نشسته است کنارش کسی که می‌گِرید
کسی که دست گرفته به روی پهلوی‌اش 

هزار مرتبه پرسیده‌ام ز خود او کیست
که این غریب نهاده‌است سر به زانوی‌اش

کسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازوی‌اش

کسی که با لب خشک و ترک‌ترک شده‌اش
نشسته تیر به زیرِ کمان ابروی‌اش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد موی‌اش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سوی‌اش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سري
به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسوی‌اش

نوشته شده توسط م در ساعت 17:20 | لینک  | 

همين كه نعش درختي به باغ مي افتد

بهانه باز به دست اجاق مي اقتد

 

حكايت من و دنيا يتان حكايت آن

پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد

 

عجب عدالت تلخي كه شادماني ها

فقط براي شما اتفاق مي افتد

 

تمام سهم من از روشني همان نوريست

كه از چراغ شما در اتاق مي افتد

 

به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين

چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد

 

هميشه همره هابيل بوده قابيلي

ميان ما و شما كي فراق مي افتد؟

نوشته شده توسط م در ساعت 12:55 | لینک  | 

شيعيان ديگر هواي نينوا دارد حسين (ع)
روي دل با کاروان کربلا دارد حسين (ع)
از حريم کعبه جدش به اشکي شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسين
ميبرد در کربلا هفتاد و دو رنج عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين
پيش روراه ديار نيستي کافيش نيست
اشک و آه عالمي هم در قفا دارد حسين
بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمي‌داند عروسي يا عزا دارد حسين
رخت و ديباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجائي که کفن از بوريا دارد حسين
بردن اهل حرم دستور بود و سر غيب
ورنه اين بي‌حرمتيها کي روا دارد حسين
سروران،‌پروانگان شمع رخسارش ولي
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسين
سر به تاج زين نهاده راه‌پيماي عراق
مي‌نمايد خود که عهدي با خدا دارد حسين
او وفاي عهد را با سر کند سودا ولي
خون به دل از کوفيان بي‌وفا دارد حسين
دشمنانش بي‌امان و دوستانش بي‌وفا
با کدامين سر کند مشکل دو تا دارد حسين
سيرت آل علي با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما يکي صورت نما دارد حسين
آب خود با دشمنان تشنه قسمت مي‌کند
عزت و آزادگي بين تا کجا دارد حسين
دشمنش هم آب مي‌بندد به روي اهل بيت
داروي بين با چه قومي بي‌حيا دارد حسين
بعد از اينش صحنه‌ها و پرده‌ها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگين سينما دارد حسين
ساز عشق است و به دل هر زخم پيکان زخمه‌ئي
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسين
دست آخر کز همه بيگانه شد ديدم هنوز
با دم خنجر نگاهي آشنا دارد حسين
شعر گويد گوش کردم تا چه حد خواهد از خدا
جاي نفرين هم بلب ديدم دعا دارد حسين
اشک خونين گو بيا بنشين به چشم شهريار
کاندرين گوشه عزايي بي‌ريا دارد حسين

نوشته شده توسط م در ساعت 17:55 | لینک  | 

دوش رفتم به در ِ می‌کده خواب‌آلوده
خرقه تر٬ دامن و سجاده شراب‌آلوده

آمد افسوس‌کنان مُغ‌بچه‌ی باده‌فروش
گفت بیدار شو! ای ره‌رو خواب‌آلوده

شست‌و‌شویی کن و آن‌گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو این دیر ِ خراب٬ آلوده

به هوای لب ِ شیرین‌پسران چند کنی
جوهر ِ روح به یاقوت ِ مذاب٬ آلوده

به طهارت گذران منزل ِ پیری و مکن
خلعت ِ شیب چو تشریف ِ شباب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه ِ طبیعت به درآی
که صفایی ندهد آب ِ تراب‌آلوده

گفتم ای جان ِ جهان! دفتر ِ گل عیبی نیست
که شود فصل ِ بهار از می ِ ناب آلوده

آشنایان ِ ره ِ عشق در این بحر ِ عمیق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

گفت حافظ لغز و نکته به یاران مفروش
آه از این لطف ِ به انواع عتاب آلوده

نوشته شده توسط م در ساعت 13:31 | لینک  |