X
تبلیغات
شعر فارسی - هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)
شعر فارسی

روزگارا قصد ايمانم مكن
زآنچه مي‌گويم پشيمانم مكن
كبرياي خوبي از خوبان مگير
فضلِ محبوبي ز محبوبان مگير
گم مكن از راه پيشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان ننگ را
گر بدي گيرد جهان را سربسر
از دلم اميد خوبي را مبر
چون ترازويم به سنجش آوري
سنگ سودم را منه در داوري
چون‌كه هنگام نثار آيد مرا
حبّ ذاتم را مكن فرمانروا
گر دروغي بر من آرد كاستي
كج مكن راه مرا از راستي
پاي اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود مي‌خواستم
هر چه گفتم جملگي از عشق خاست
جز حديث عشق گفتن دل نخواست
حشمت اين عشق از فرزانگي‌ست
عشقِ بي فرزانگي ديوانگي‌ست
دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نوميدي ازو كوته شود
گر درين راه طلب دستم تهي‌ست
عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست
روي اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او مي‌خواستم
ره سپردم در نشيب و در فراز
پاي هِشتم بر سرِ آز و نياز
سر به سودايي نياوردم فرود
گرچه دستِ آرزو كوته نبود
آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنين بي‌خواهشي آموختم
هر چه با من بود و از من بود نيست
دست‌و دل تنگ‌است‌و آغوشم تهيست
صبرِ تلخم گر بر و باري نداد
هرگزم اندوهِ نوميدي مباد
پاره پاره از تنِ خود مي‌بُرم
آبي از خونِ دلِ خود مي‌خورم
من درين بازي چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلي، انداختم
باختم، اما همي بُرد من است
بازيي زين دست در خوردِ من است
زندگاني چيست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ يوسف است
از دو پيراهن بلا آمد پديد
راحت از پيراهنِ سوم رسيد
گر چنين خون مي‌رود از گُرده‌ام
دشنه‌ي دشنامِ دشمن خورده‌ام
***
سرو بالايي كه مي‌باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست
وه چه سروي! با چه زيبي و فَري!
سروي از نازك‌دلي نيلوفري
اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
در غروبِ تو چه غمناك است كوه
برگذشتي عمري از بالا و پست
تا چنين پيرانه‌سر رفتي ز دست
خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
اين حديثي دردناك است از قديم
توبه كردي گر چه مي‌داني يقين
گفته و ناگفته مي‌گردد زمين
تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شبچراغي چون تو رشك آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟
چون تويي ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستي كه اين گوهر شكست
كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
تا نمي‌مردي چنين اي نازنين!
شوم‌بختي بين خدايا اين منم
كآرزوي مرگِ ياران مي‌كنم
آنكه از جان دوست‌تر مي‌دارمش
با زبانِ تلخ مي‌آزارمش
گرچه او خود زين ستم دلخون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد
آتشي خاموش شد در محبسي
دردِ آتش را چه مي‌داند كسي
او جهاني بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش بِه داند جهان
بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهانِ خوبي و خير بشر
آن جهانِ خالي از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كي ماند به سنگستان درست
جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟
از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگي دست جهان است اين شكست
***
پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
اين كري تا چند، اين كوري چرا؟
ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم‌ها را ديد و فريادي نكرد
پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟
سينه مي‌بينيد و زخمِ خون‌فشان
چون نمي‌بينيد از خنجر نشان؟
بنگريد اي خام‌جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و خون‌ها ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه‌ريز
آن همه فرياد آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندانبان شديد
آن‌كه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست
راه مي‌جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد
كجروان با راستان در كينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
آي آدم‌ها اين صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
ديده در گرداب كي وا مي‌كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا مي‌كنيد

نوشته شده توسط م در ساعت 17:0 | لینک  |