هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سايه)

روزگارا قصد ايمانم مكن
زآنچه مي‌گويم پشيمانم مكن
كبرياي خوبي از خوبان مگير
فضلِ محبوبي ز محبوبان مگير
گم مكن از راه پيشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان ننگ را
گر بدي گيرد جهان را سربسر
از دلم اميد خوبي را مبر
چون ترازويم به سنجش آوري
سنگ سودم را منه در داوري
چون‌كه هنگام نثار آيد مرا
حبّ ذاتم را مكن فرمانروا
گر دروغي بر من آرد كاستي
كج مكن راه مرا از راستي
پاي اگر فرسودم و جان كاستم
آنچنان رفتم كه خود مي‌خواستم
هر چه گفتم جملگي از عشق خاست
جز حديث عشق گفتن دل نخواست
حشمت اين عشق از فرزانگي‌ست
عشقِ بي فرزانگي ديوانگي‌ست
دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نوميدي ازو كوته شود
گر درين راه طلب دستم تهي‌ست
عشقِ من پيشِ خرد شرمنده نيست
روي اگر با خونِ دل آراستم
رونقِ بازارِ او مي‌خواستم
ره سپردم در نشيب و در فراز
پاي هِشتم بر سرِ آز و نياز
سر به سودايي نياوردم فرود
گرچه دستِ آرزو كوته نبود
آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنين بي‌خواهشي آموختم
هر چه با من بود و از من بود نيست
دست‌و دل تنگ‌است‌و آغوشم تهيست
صبرِ تلخم گر بر و باري نداد
هرگزم اندوهِ نوميدي مباد
پاره پاره از تنِ خود مي‌بُرم
آبي از خونِ دلِ خود مي‌خورم
من درين بازي چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلي، انداختم
باختم، اما همي بُرد من است
بازيي زين دست در خوردِ من است
زندگاني چيست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ يوسف است
از دو پيراهن بلا آمد پديد
راحت از پيراهنِ سوم رسيد
گر چنين خون مي‌رود از گُرده‌ام
دشنه‌ي دشنامِ دشمن خورده‌ام
***
سرو بالايي كه مي‌باليد راست
روزگارِ كجروش خم كرد و كاست
وه چه سروي! با چه زيبي و فَري!
سروي از نازك‌دلي نيلوفري
اي كه چون خورشيد بودي با شكوه
در غروبِ تو چه غمناك است كوه
برگذشتي عمري از بالا و پست
تا چنين پيرانه‌سر رفتي ز دست
خوشه خوشه گرد كردي، اي شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
توبه كردي زانچه گفتي اي حكيم
اين حديثي دردناك است از قديم
توبه كردي گر چه مي‌داني يقين
گفته و ناگفته مي‌گردد زمين
تائبي گر زانكه جامي زد به سنگ
توبه‌فرما را فزون‌تر باد ننگ
شبچراغي چون تو رشك آفتاب
چون شكستندت چنين خوار و خراب؟
چون تويي ديگر كجا آيد به دست
بشكند دستي كه اين گوهر شكست
كاشكي خود مرده بودي پيش ازين
تا نمي‌مردي چنين اي نازنين!
شوم‌بختي بين خدايا اين منم
كآرزوي مرگِ ياران مي‌كنم
آنكه از جان دوست‌تر مي‌دارمش
با زبانِ تلخ مي‌آزارمش
گرچه او خود زين ستم دلخون‌تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون‌تر است
آتشي مُرد و سرا پُر دود شد
ما زيان ديديم و او نابود شد
آتشي خاموش شد در محبسي
دردِ آتش را چه مي‌داند كسي
او جهاني بود اندر خود نهان
چند و چونِ خويش بِه داند جهان
بس كه نقشِ آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهانِ خوبي و خير بشر
آن جهانِ خالي از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شيشه كي ماند به سنگستان درست
جانِ نازآيينِ آن آيينه رنگ
چون كند با سيلي اين سيلِ سنگ؟
از شكستِ او كه خواهد طرف بست؟
تنگي دست جهان است اين شكست
***
پيشِ روي ما گذشت اين ماجرا
اين كري تا چند، اين كوري چرا؟
ناجوانمردا كه بر اندامِ مرد
زخم‌ها را ديد و فريادي نكرد
پيرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنين افتاد حال؟
سينه مي‌بينيد و زخمِ خون‌فشان
چون نمي‌بينيد از خنجر نشان؟
بنگريد اي خام‌جوشان بنگريد
اين چنين چون خوابگردان مگذريد
آه اگر اين خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم‌هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرمِ جواب
آن چه بود؟ آن دوست دشمن داشتن
سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن
آن چه بود؟ آن جنگ و خون‌ها ريختن
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
پرسشي كان هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خونابه‌ريز
آن همه فرياد آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندانبان شديد
آن‌كه او امروز در بند شماست
در غم فرداي فرزندِ شماست
راه مي‌جستيد و در خود گم شديد
مردميد، اما چه نامردم شديد
كجروان با راستان در كينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند
آي آدم‌ها اين صداي قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرقِ شماست
ديده در گرداب كي وا مي‌كنيد؟
وه كه غرقِ خود تماشا مي‌كنيد

عماد خراساني

ما عاشقيم و خوشتر از اين كار،كار نيست

يعني به كارهاي دگر اعتبار نيست

داني بهشت چيست كه داريم انتظار؟

جز ماهتاب و باده و آغوش يار نيست

فصل بهار،فصل جنون است و اين سه ماه

هر كس كه مست نيست يقين هوشيار نيست

سنجيده ايم ما،به جز از موي و روي يار

حاصل ز رفت و آمد ليل و نهار نيست

خنديد صبح بر من و بر انتظار من

زين بيشتر ز خوي توام انتظار نيست

ديشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود

اما چه سود زانكه به يك گل بهار نيست

فرهاد ياد باد كه چون داستان او

شيرين حكايتي ز كسي يادگار نيست

ناصح مكن حديث كه صبر اختيار كن

ما را به عشق يار ز خويش اختيار نيست

كاد تو بوسه بر مه و بار تو مشك ناب

اي زلف يار خوشتر از اين كار و بار نيست

برخيز دلبرا كه در آغوش هم شويم

كان يار يار نيست كه اندر كنار نيست

اميد شيخ بسته به تصبيح و خرقه است

گويا به عفو و لطف تو اميدوار نيست

بر ما گذشت نيك و بد،اما تو روزگار

فكري به حال خويش كن اين روزگار نيست

بگذر ز صيد و اين دو سه مه با عماد باش

صياد من بهار كه فصل شكار نيست

 
ديد مأموری زنی را توی راه
<<کو همی‌ گفت ای خدا و ای اله>>
تو کجايی تا شوم من همسرت
وقت خواب آيد بگيرم در برت
تاپ پوشم بهر تو با استريچ
چای می نوشم به همراهت سن‌ايچ
پا دهد، صندل برايت پا کنم
تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتيايت را بشويم روز و شب
داخلش بنشينم از درب عقب
در جلو آن‌که نشيند، آن تويی
در حقيقت صاحب فرمان تويی
گر تو گويی، شال بر سر می‌نهم
گر تو خواهی، موی را فر می‌دهم
موی سر مش می‌زنم از بهر تو
يک‌سره حتی به وقت قهر تو
از برای تست کوته آستين
پاچه‌ی شلوار من هم همچنين
غير يک‌کيلو النگو توی دست
پای من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نيوه‌آ
يک گرم، يا دو گرم ... يا اين‌هوا !
اودکلن بر خود زنم پيشت مدام
تا که بوی گل بگيرد هر کجام
می‌روم حمام گرم کوی تو
می‌زنم سشوار، رو در روی تو
گر که حتی مو نباشد بر سرم
من کله‌گيس از دبی فوراً خرم!
ای فدايت ريمل و بيگودی‌ام
وی فدايت لنز و عينک دودی‌ام
من برای تست گر <<روژ>> می‌زنم
گر جز اين بوده است، کمتر از زنم!
از برای تست اين روژ گونه‌ام
ورنه بهر غير، ديگر گونه‌ام
خاک پای تست خط چشم من
تا درآيد چشم هر مرد خفن
لاک ناخن‌هام ناز شست تو
ناخن مصنوعی‌ام در دست تو
بهترين‌ها را پزم بهر غذا
پيتزا و شينسله و لازانيا
با دسر بعدش پذيرايی کنم
همرهش يک استکان چايی کنم
ای به قربان تو هر چه باکلاس
می‌شوم خوش‌تيپ بهرت از اساس
بهر تو تيپ جوادی می‌زنم
گر نخواهی، تيپ عادی می‌زنم
<<گر که گويی اين کنم يا آن کنم>>
من دقيقاً ای عزيز آن‌سان کنم
من برايت می‌شوم اِند ِمرام
گر که باشد سايه‌ی تو مستدام
کاش می‌شد من ببينم رويکت
واکنم گل‌سر، زنم بر مويکت

********************************

گفت مأمورش که: ای زن، کات کن!
کمتر از اين خلق عالم مات کن
چيست اين لاطائلات و ترّهات؟
حاسبوا اعمال کن، قبل از ممات
بوی کفر آيد ز کل جمله‌هات
اين چه ايمانی است؟ ارواح بابات!
تيپ تو بوی تساهل می‌دهد
نفس آدم را کمی هل می‌دهد
حرف‌های تو خلاف عفت است
بدتر از ای‌ميل و يکصد تا چت است!
آن‌چه کلاً عرض کردی، نارواست
<<مفسدٌ فی العرض>> بودن هم خطاست
با خدايت مثل آدم حرف زن
گر که قادر نيستی، اصلاً نزن!

از خدا چی چی تصور می‌کنی
کاين چنين با او تغير می‌کنی؟
شل حجابا! دين ادا اطوار نيست
جای مانتو کوته سرکار نيست!
بايد آموزی کمی علم کلام
حق همين باشد که گويم، والسلام!

********************************

چون به پايان آمدش مأمور حرف
از خجالت آب شد زن مثل برف
گفت: ای مأمور، حالم زار شد
از مرام خود دلم بيزار شد
حرف تو هر چند توی خال زد
در نگاهم ليک ضدّ حال زد
از سخن‌های تو من دپرس شدم
گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشيمان گشتم از ايمان خود
می‌روم اکنون به کفرستان خود
بعد از اين ريلکس می‌گردم دگر
کاملاً برعکس می‌گردم دگر
پس سر خود را گرفت و گشت دور
با دلی آشفته و چشمی نمور

********************************

ناگهان در توی ره، مأمور را
تلفن همراه آمد در صدا
يک نفر در پشت خط از راه دور
گفت با مأمور: کای مرد غيور
اين چه برخوردی است که مورد را پرد؟
مرده‌شور اين طرز ارشادت برد!
از چه زن را ول نمودی در فراق؟
أنکر الأشخاص عندی ذوالچماق
تو برای وصله کردن آمدی
نی برای مثله کردن آمدی
ما برون را بنگريم و قال را
منتها يک‌ خورده‌ای هم حال را
اين زنی که تو چنين پراندی‌اش
فاسد و فاسق پس آن‌گه خواندی‌اش
هيچ می‌دانی که خيلی زود زود
او «فرار مغزها» خواهد نمود؟
اين فضای اجتماع حاليه
گر چه هر چه بسته‌ترتر(!) عاليه
مصلحت می‌باشد اما بعد از اين
باز گردد يک ‌کمی ماند چين
پس به محض قطع اين تلفن بدو
دامن زن را بگير و گو مرو
( دامنش را گر گرفتی در مسير
در حد شرعيش اما تو بگير! )
رفت مأمور از پی زن با دليل
گر چه در ظاهر بسان زن ذليل
ديد زن را در خيابان صفا
رفت پيشش، گفت او را: خواهرا!
بعد از اين‌ها ترک قيل و قال کن
با خدا هر طور خواهی حال کن
توی هيچ آداب و ترتيبی مکوش
هر چه می‌خواهد دل تنگت بپوش!