ای روی تو آفتاب عالم
انگشت نمای آل آدم

احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم

بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم

محبوب منی چو دیده ی راست
ای سرو روان به ابروی خم

دستان که تو داری از پریروی
بس دل ببری به کف و معصم

تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم

شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تقدم

خوبیت مسلمست و ما را
صبر از تو نمی شود مسلم

تو عهد وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم

مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم

بی ما تو به سر بری همه عمر
من بی تو گمان مبر که یکدم

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم

نظامی

در هر دلی از هواش میلی

گیسوش چو لیل و نام لیلی

از دلداری که قیس دیدش

دلداد و به مهر دل خریدش

او نیز هوای قیس می‌جست

در سینه هردو مهر می‌رست

عشق آمد و جام خام در داد

جامی به دو خوی رام در داد

مستی به نخست باده سختست

افتادن نافتاده سختست

چون از گل مهر بو گرفتند

با خود همه روزه خو گرفتند

این جان به جمال آن سپرده

دل برده ولیک جان نبرده

وان بر رخ این نظر نهاده

دل داده و کام دل نداده

با تشکر از دوست عزیزم محمود

سيمين بهبهاني

دارا جهان ندارد  سارا زبان ندارد  

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

 کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد  

 دیو سیاه دربند،آسان رهید و بگریخت   
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید   
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

  بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند    
گویی که آرش ما،  تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد   

 نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد   

  دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت   
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است   
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد  

 سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی  
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد  

 کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید   
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد   
 
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی    
بی نام تو،وطن نیز  نام و نشان ندارد