فريدون مشيری

تونيستی كه ببينی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست چگونه جای تو در جان زندگي سبز است.

مولوی

آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشته​اماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم

از"سیصد"تا"سیوند"

شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم صدایی به گوشم که گفت:
" چه آمد خدا بر سر ملتم؟
که در معرض سخره و ذلتم
کجایند ایرانیان شجاع؟
نمایند از آبروشان دفاع
به وقت غیاب شهان و مهان
هالیوود شد مرکز این جهان
بسازند فیلمی سراسر دروغ
کزآن کارشان بلکه گیرد فروغ
ز پررویی و پستی و انزجار
کسان را به جایی رسیده است کار
که بی عِرضی ما کنند آرزو
تفو بر شما وارنرها، تفو!
نمی دانم این ینگه دنیا کجاست؟
که اسمش به گوشم کمی آشناست
از این مملکت های نوپاست این
که نازه پدید آمده در زمین
USA کجا بود در آن زمان؟
که حالا بریده است از ما امان
در آنجا ز آدمخوران بود بیم
در اینجای، چنگال ما داشتیم
زمانی که آنجا تمدن نبود
گرامافون و برق و هدفون نبود
در ایران ما تخت جمشید بود
که شایسته وصف و تمجید بود
بنا شد در آن اولین فاضلاب
که دنیا نمی دید آن را به خواب
قوانین تدوین شده داشتیم
هرآنچه که اکنون مُده، داشتیم!
کنون وارنر با عجب جراتی
هجوم آوَرَد بر چنین ساحتی
خشایارشا را چو دیوی سیاه
به تصویر آورد پر اشتباه
ز تاریخ ما برده او آبرو
تفو بر تو ای چرخ گردون،تفو!..."

همین طور می کرد غرغر، صدا
که ناگاه شد نانش آجر، صدا
صدایی مهیب و پر از قیل و قال
ترکید چون توپ تحویل سال
تو گویی که بار دگر عِید شد
صدا شد بلند و سپس"فِید"شد!
صدای نخستین، تعجب نمود
و پرسید این قیل و قال از چه بود؟
به او گفته شد:" سد سیوند بود
که شد آبگیری هم الان ز رود
نداری از این سد، خبر پس چرا؟
همین بیخ گوش شما شد بنا!
به زودی رسد از وجودش خبر
که گور تو را می کند آب، تر!
بنا کرده اید اولین فاضلاب؟!
کنون می کند خاکتان را گِل، آب!
نمش خاکتان را معطر کند
مبادا شما را مکدر کند!"

صدا باز یک لحظه آرام ماند
سپس زیر لب، این چنین نوحه خواند:
"خدا! باز حالم دگرگون شده
ز سیوند و سیصد، دلم خون شده
شکایت کنم من ز سیصد، چرا؟
که سازیم خود، فیلم سیوند را
چه غم زآنچه بیگانه با ما کند؟
که آن آشنا بدترش راکند!
به "یک" سد، چنان آشنا بد کند
که بیگانه آن را به "سی"صد کند!"

منبع: طنزهای ارمغان