سعدی

تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ،رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی،محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را بابنی آدم نباشد
مکن یارا،دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

امیر خسرو دهلوی

دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
آشکارا سینه را بشکافتی
همچنان در سینه پنهانی هنوز
ملک دل کردی خراب از تیغ ناز
اندران ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم قیمت خود گفته ای
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
پیری و شاهد پرستی ناخوش است
خسروا تا کی پریشانی هنوز

فریدون مشیری

ساحل افتاده گفت:«گر چه بسی زيستم
هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم»
موج ز خود رفته ای، تيز خراميد و گفت:
«هستم اگر می روم گر نروم نيستم»
«محمد اقبال لاهوری»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فلسفه حيات
موج ز خود رفته رفت
ساحل افتاده ماند .
اين، تن فرسوده را،
پاي به دامن كشيد؛
و آن سر آسوده را،
سوي افق ها كشاند.
***
ساحل تنها، به درد
در پي او ناله كرد:
«موج سبكبال من،
بي خبر از حال من،
پاي تو در بند نيست.
بر سر دوشت، چو من،
كوه دماوند نيست.
«هستم اگر می روم» خوشتر ازين پند نيست .
بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست.»
***
ناله خاموش او، در دلم آتش فكند
رفتن؟ ماندن؟ كدام؟ ای دل انديشمند؟
گفت:«به پايان راه، هر دو به هم مي رسند»
عمر گذر كرده را غرق تماشام شدم:
سينه كشان همچو موج، راهي دريا شدم
هستم اگر ميروم، گفتم و رفتم چو باد
تن، همه شوق و اميد، جان همه آوا شدم
بس به فراز و نشيب، رفتم و باز آمدم،
زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دريا زدم!
شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ
و آن نفس گرم تاز، در خم و پيچ درنگ؛
اكنون، ديگر، دريغ، تن به قضا داده است!
موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است!

خواجه نصيرالدين طوسی

افسوس كه آنچه برده ام باختنی است
بشناخته ها تمام نشناختنی است
برداشته ام هر آنچه بايد بگذاشت
بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است