آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برمآمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهانآمده که رهزنم بر سر گنج شه زنمگر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکناوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنمآنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کندگفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودآنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشددر هوس خیال او همچو خیال گشتهاماین غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برمتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برمآمدهام که زر برم زر نبرم خبر برمگر ز سرم کله برد من ز میان کمر برماوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برمپیش گشادتیر او وای اگر سپر برمتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برمو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برموز سر رشک نام او نام رخ قمر برمگفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 16:39 توسط م
|