سعدی
بس بگرديد و بگردد روزگار ... دل به دنيا درنبندد هوشيار
-----------------------------------------
«مرد نکونام»
دنيـا آن قدر نـدارد كـه بـر او رشك بـرند
يا وجود و عدمش را غم بيهوده خورند
نظـر آنـانكه نكـردند بر اين مشتي خـاك
الحق انصاف توان داد كه صاحب نظرند
عارفـان هـر چه ثبـاتي و بقـايي نكـند
گر همه ملك جهانست به هيچش نخرند
تـا تـطاول نـپـسندي و تكـبـر نكـني
كه خدا را چو تو در مـلك بسي جـانورند
اين سرايست كه البته خلل خواهد كرد
خنك آن قـوم كه در بند سراي دگـرند
دوستي با كه شنيدي كه به سر برد جهان
حـق عيانست ولي طايفهاي بي بـصرند
اي كه بر پشت زميني همه وقت آن تو نيست
ديگـران در شكـم مــادر و پـشت پـدرنـد
گوسفندي برد اين گرگ معود هر روز
گوسفندان دگـر خيره درو مينگـرند
آنكه پاي از سر نخوت ننهادي بر خاك
عاقبت خـاك شد و خـلق بر او مي گذرند
كاشكي قيمت انـفاس بدانندي خـلـق
تا دمـي چند كه ماندست غنيمت شمرند
گـل بي خـار ميسر نشود در بستان
گـل بي خـار جـهان مردم نيكـو سيرند
سـعـديــا مـرد نكـو نام نمـيرد هـرگـز
مرده آنـست كه نامش به نكويي نبرند
«غزلیات سعدی»
--------------------------------------
«قلـم در کـف دشمـن»
ندانـــم کجــا ديــدهام در کـتـاب
که ابليس را ديد شخصی به خواب
به قامت صنوبر به طلعت چو ماه
بــرازندهء بــزم و ايــوان و گـاه
نظر کـرد و گفت ای نظـير قـمر
نــدارند خلـق از جمـالت خــبر
تـو را سهمگين روی پنداشتند
به گـرمابه در زشت بنـگاشتند
بخنديد و گفت آن نه شکل من است
ولـيکـن قلـم در کـف دشمـن است
«بوستان سعدي»