از ماست که بر ماست :

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بياراست
بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت
امروز همه روی جهان زير پر ماست
بـر اوج چـو پـرواز کـنم از نظـر تــير
می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست
گر بر سر خـاشاک يکی پشه بجنبد
جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست
بسيار منی کـرد و ز تقدير نترسيد
بنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست
ناگـه ز کـمينگاه يکی سـخت کمانی
تيری ز قضای بد بگشاد بر او راست
بـر بـال عـقاب آمـد آن تير جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست
بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی
وانگاه پر خويش گشاد از چپ و از راست
گفتا عجبست اينکه ز چوبی و ز آهن
اين تيزی و تندی و پريدن ز کجا خاست
زی تير نگه‌کرد و پر خويش بر او ديد
گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست
«ناصرخسرو»

از كوزه همان برون تراود كه ... :

آنكس كه بدم گفت بدي سيرت اوست
آنكس كه مرا گفت نكو خود نيكوست
حال متكلم از كلامش پيداست
از كوزه همان برون تراود كه در اوست
«شيخ بهايي»

عدو شود سبب خير اگر ... :

خميرمايه دکان شيشه‌گر سنگ است

عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد

من از بيگانگان هرگز ننالم:

شيشه نزديکتر از سنگ ندارد خويشی

هرشکستی که به کس می‌رسد از خويشتن است

رسم سرای درشت:
چنين است رسم سرای درشت
گهی پشت بر زين گهی زين به پشت
 
چشم روشنی:

هان به يعقوب بگوئيد که از گمشده‌ات

می‌رسد پيرهنی چشم تو روشن باشد